|
دل درد غروب شعر ، ادبیات ، طنز ، انتقادی و اجتماعی سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, :: 15:22 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
این درد دل شکستن ، جان مرا گرفته ست ... کی می رسد رهایی بر این تنی که خسته ست ....؟ آه از دلی که خون شد ، طی سفر در این خاک ... وای از منی که ماندم ، با قلب پاره صد چاک ....! دردا نه پای همره ، نه دست بهر یاری ... زین آمدن و رفتن ، مقصد خدا چه داری ....؟ دل غرق خون شد اینک ، از درد و غم خدایا ... رحمی به ما نمایی ، قبل از جنون تو آیا ...؟!
" ه.م غروب " جمعه 8 ارديبهشت 1391, :: 15:15 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
ای داد ز حسرت ها فریاد ز نفرت ها ... از لحظهء ویرانگر پر رنج و عذاب آور ... زان گریه ، دو صد ناله کز خون دلیه لاله ... چون بخت به شبتاری از دیده شود جاری ... خونین دل و بی جانم دور از تو که می مانم ... دیدی تو جگرپاره ؟ عاشق دل آواره ؟ غرقابهء خون ایوان ؟ یا خانه زبن ویران ؟ تن تشنه ، بیابانی ؟ مجنونی و حیرانی ؟ نقشی که بزد بر کوه ؟ فرهاد به صد اندوه ؟ هر یک ز فراغ توست این خرمن غم چون رست ..... در شامگه دوری سهمم شده رنجوری ..... انگار بکن خفتم من بی تو به ره افتم ..... بگذر ز گناهانم دم بی تو چو نتوانم ..... اینگونه که طی شد کار مرگ است مرا این بار ..... وینگونه که طی شد راه با توست پس از من آه ...!!!!!
" ه.م غروب "
پنج شنبه 29 فروردين 1391, :: 6:41 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... می دونم ، تنها پناه من تویی ، خدای من ... می دونم تویی فقط ، روشنی ظلمت این شبای من ..... می دونم راه تویی ، برای هر قفل و گره ، کلید و فتاح تویی ... می دونم قوت چشمام ، واسه تشخیص میون چاله و چاه تویی ..... می دونم که خالق جهان تویی ، با هرچی که می دونیم و نمی دونیم ... می دونم گفتی اجابت می کنی ما رو ، اگر از ته دل اسم تو رو باز بخونیم ..... می دونم قادر مطلق تویی و به اذن تو روحه تو هر جسم و بدن ... می دونم تویی که نزدیکتر از من به منی ، حتی تو نزدیکتری از رگ گردنم به من ..... می دونم که سرنوشته همهء آدم و عالم رو ، تو از روز ازل رقم زدی ... می دونم که مزد خوبی رو بهشت و خنده و دوزخ و غم رو تو گذاشتی به سزای هر بدی ..... می دونم تمام اسرار زمین و کائنات و آدما ، مثل یه صفحه س ، پیشه روته بازه باز ... می دونم سفارشت رعایته حق تمومه عالمه ، تو احتیاجی نداری به ما و این مدح و نماز ..... می دونم که می دونی ، خسته شدیم ، از این همه چشم به راهی و زمان انتظار ... می دونم خوب می دونی مصلحت ما رو ، قسم به اسم اعظمت بیا ، نقطهء پایانی به هر جوری و هر ظلمی و هر ستم بذار .....
" ه.م غروب "
جمعه 26 اسفند 1390, :: 9:23 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
دل من قد تمام باورم ، که همه دنیا یه ذره س پیش اون ، از خودم ، از خود من ، رنجیده ست ..... و چنان زخم به دل کاری بود ، که من از ، مرگ خودم ، ترسیده ست ..... هر چه خون در تن این عاشق بود ، آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ چون اشک ، ز چشمم غلطید ..... همچو این خفته به خاک تن من ، کس ندیده ست ، کسی هم نشنید ..... وندرین آیینهء گرداگرد ، بین تصویرم و من ، فرقی نیست ..... به من ای خدای عاشقی بگو ، که در این جنگ و ستیز و نفرت ، آخرین مانده ، به هر غربت کیست .....؟
" ه.م غروب "
ادامه اش شاید .............................................
دو شنبه 23 اسفند 1390, :: 9:23 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... من تمام لحظه ها رو گریه کردم ، وقتی لبریز تو بودم ، تو نبودی ... عاشقونه از تو خوندم ، انگار اینجا ، می نوشتم هر چی رو تو می سرودی ..... تو دلم خاطره هاتو دوره کردم ، زیر بارون ، پر حسرت ، پر ماتم ... مثه من خدا دلش گرفته حتما ، که زمین و آسمون پر شده از غم ..... دنیا بی رنگه پیش نگام تا روزی ، که بتونم ، رنگه چشماتو ببینم ... حسه گرمای تو جاری بشه در من ، تا که دستاتو بگیرمو کنار تو بشینم ..... آخ که بی تو زندگی تکرار مرگه ، واسه من که عشق تو تولدم بود ... دیگه حتی یه نگاه آشنا نیست ، توی غربتی که هر سلامه ، بدرود .....
ه.م غروب
ادامه دارد ............................................................
پنج شنبه 11 اسفند 1390, :: 10:38 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... کجا ؟ یا که چه وقت ؟ حرفی از تنگدلی بابت من یا دعایی اینسان : " روزگارت شیرین ، خوش و سرزنده و خرم باشی " و همین جملهء بی زحمت و خرج که اگر یاد زمن هست به خیر ، من شنیدم ز لبی یا ز کسی و دگر بار هوای دل من ابری و بارانی شد ..... آخرین بار نمی دانم کی ؟ ( چه زمانی ) ..... ولی اکنون پر از مهر تو و غرق محبت ز تو ام ، و اگرچه تو هنوز ، ناشناسی و غریبی با من ..... شاید اینک ز تو دورم ، کس نمی داند این ..... و فقط ذات خدا می داند که مجاور به تو من زیسته ام ؟ چه ز تو دور و چه نزدیک به تو باورم کن که دلم با تو در نزد تو است راحت و ساده اسیرش کردی ، با همین خط و همین لفظ که : " ای دوست تو خوبی " ؟ " خبری نیست ز تو " ...!!!؟؟؟؟؟ مرگ بر من اگر آن روز بیاید که دل و خاطرم از شکوهء تو خسته شود .....!!!!! تو که از عشق پری ، تو که از مهر لبالب شدی و سمت دلم میباری ، دل دریایی تو ، تنگ ؟؟؟؟؟ مبادا ، حاشا ..... بر من این ننگ که پاسخ به دلت دیر شده ... تو ببخشا بر من ، به دلم خرده مگیر ، بکن این بار حلالم که منم شرمنده ، مرز روز و شبم و دل ز جهان وا کنده ..... آفتابم که لب بومم و فکر دگرم پر از زخمم و خونین و غروبم ، مزن این زخم گران بر جگرم .....
پنج شنبه 11 اسفند 1390, :: 10:37 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... به خدا ، خدا همین نزدیکی ست که اگر باز کنی آغوشت و دو چشم خود را ، بر همه ، نفع جهان بر بندی یا که قلبت را تو ، از سر لطف و صفا ، یکرنگی رو به یکتا جهت قبلهء عشقش ، درکی ( درب کوچک ) بگشایی ... تا کنون خفته به آغوش هم او بودی و بس ، که تو را از سر خط آغاز ، تا بدین جا به امان ، نیک نگه داشته است .....
یک شنبه 23 بهمن 1390, :: 8:45 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
تو چش زدن فدا کنم ..... دلم میخواد ستاره شم ، بلکه به موهات بزنی ، وقتی که تو حض می کنی ، از خنده هات ، بفهمی که ؛ تمام آرزوم اینه ، یا اون بالا ، همونجا که عرش خداس ، میگن حریم کبریاس ، قشقرقی بر پا کنم ... برم به شهر قصه ها ، دیوا رو داغون بکنم ، سفره های خالیه شرمندگی رو ، باید پر از نون بکنم ، شیشهء عمر تو رو از گنجهء نفرت ، تو اتاقک بدی ، قلعهء دیو ، ور بدارم ، قفل درای بسته رو ، دخمه های پر شده از آدم دلشکسته رو ، باز از دوباره وا کنم ..... راستی بگم که گل تری ، از چیدنت پروا کنم ..... دیوونه شم ، سر به بیابون بذارم ... تو قصه ها ، حکایتا ، اسم تو رو ، لیلی تر از لیلا کنم ..... دلم میخواد پر بزنم ، تو آسمون شهرتون ... از اون بالا عاشقا رو از سنگیا ، یکی یکی سوا کنم ..... حلقه به گوش تو و زانو بزنم ... هم پیش روت ، هم پش (پشت) سرت ، وقتی که دستم بزنی گریه کنی ؛ دادبزنم ، فغان و فریاد بزنم ، پیش تموم زائرا بگم بتا ؛ خدا تویی ، عشق تویی ، این منمو این تنمو ، رسوا تر از رسوا کنم .....!!! دلم میخواد تا ته دنیا واسه تو ، گریه کنم ، داد بزنم ، داد بزنم ، زار بزنم ، شعر بگم ... اجل اگه وقتی بده !!! عمر اگه همت بکنه ، چشم و دلم یاری کنن ..... روی زمین که دیگه نیست !!!!! باید برم تو کهکشون ها کلمه پیدا کنم ..... یهو ، یه جا کنج دل تو جا کنم ..... یه بار دیگه تو آسمون عشقمون ، بادبادکای رنگی رو هوا کنم ..... دلم میخواد عشقو شهادت بگیرم ، هم اسم تو ، بیاد شفیع من بشه ، از خدا حاجت بگیرم ... عمر سفر به سر بیاد ، از خوبیا خبر بیاد ، بعد یه دنیا تاریکی ، خورشید دوباره در بیاد ..... تو چشم تو نیگا کنم ، ...................................... عمر گذشت ، اجل رسید ، پایین اومدیم ، روی زمین ، دروغ بود ، اینجا ستاره ای نبود ، چراغا بی فروغ بود .......................
" ه.م غروب "
دو شنبه 26 دی 1390, :: 6:45 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
جاده ، تنها زمزمه اش رفتن نیست ...!!! همسایگی با خورشید و ماه ، همسفری با ابر و باد و ستاره ها ، همسرایی با خدا و رهایی ..... این هاست که روانه اش می کند ..... دل گوشه ای که مقرر کنی یا گوش دل که بسپاری ، نجوایش را به تمامی در خواهی یافت ... در می یابی عشق به مقصد و وصل است آنچه به سفر وامیداردش ، میل به آزادی و نیاز به رستن ، رسیدن ، تلاقی و رستن در انتها ..........
" ه.م غروب "
دو شنبه 19 دی 1390, :: 5:44 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
بار الها تو بگو : که چرا فاصله ها بسیارند !؟ و چرا کینه و نفرت ، عوض عشق به دل می کارند !؟ بار الها تو بگو : که چرا عاقبته آدم و حوا شده راندن از بهشت !؟ و چرا عدل تو آن تمرد شیطان را ز سجود خلقتت ، پای زمینیان نوشت !؟ بار الها تو بگو : که چرا سادگی و پاکیه حوای نجیب تو سپردیش به اهریمن و آن قصهء اغفال عجیب !؟ و چرا آدم عاشق که خود از روح تو بود آنچنان مستیه حوا و دو چشمش ، دل او را بربود !؟ بار الها تو بگو : ....................................................... " ه.م غروب "
ادامه دارد .......................................
پنج شنبه 15 دی 1390, :: 3:3 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
شهر ما ، شهر تباهی شهر نیرنگ و سیاهی پر شده تو دل شب ها صوت آهه بی گناهی همهء وعده ها واهی انگار اینجا ته چاهی نه تو آسمون ستاره س نه درخششی و ماهی کوه میسازن از یه کاهی غم فراوون ، تا بخواهی شغالا شیرا رو کشتن روزه کفتاره و شاهی پر حسرت هر نگاهی روی لب ها نقش آهی عشقو گردن زده نفرت بمیرم براش الهی نه یه مامن نه پناهی مونده کور و کوره راهی می بینی آخر جاده س باز تو موندی و دو راهی .....
" ه.م غروب "
احتمالا !!! ادامه دارد .................................
پنج شنبه 15 دی 1390, :: 1:44 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... قسم به اون که عشق و آفریده درد تو رو دلم به جون خریده
قسم به دل های پراز محبت بودن تو برام شده یه عادت
قسم به مجنون و قسم به لیلا به یاد تو دل رو زدم به صحرا
قسم به گرمای نگاه خورشید از راه دور چشات دلم رو دزدید
قسم به مهتاب و شب و ستاره تا دم صبح چشای من بیداره
قسم به اون پرنده های آزاد مرغ دلم بدجور به دامت افتاد
قسم به هرچی دل بیقراره سهم من از عشق تو انتظاره
قسم به گلبرگ گلای پونه عطر حضورت می پیچه تو خونه
قسم به ابر و آسمون و دریا یه امروز و پیشم بمون تا فردا
قسم به فرهاد و به سنگ و تیشه بگو که یادمی واسه همیشه
قسم به آب و چشمه های خود جوش این دل ساده رو نکن فراموش ..... " باران "
دو شنبه 28 آذر 1390, :: 20:45 :: نويسنده : ه.م غروب
غروب غریبانه 1 .....سلام ... سلام ..... بدون تو آسمونم دم از جنون میزنه ..... با تو ستاره ها چه روشنن یه جور دیگن ... بدون تو ظلمتن و نمی تونن راهو نشونت بدن ..... با تو صدای من عطشناکه پر از خواستنه ... بدون تو مرگه منه غروبه دوسداشتنه ..... با تو هوای عاشقی چه ساده س ... بدون تو تمامه من اسیر دست باده س ..... با تو جنون و درد لا علاجی ... بدون تو مکه کجاس ؟ خدا نداره حاجی ..... با تو تموم شادیا رنگی میشن رنگه خوده حقیقت ... بدون تو دنیا شبونه س و لبالب پر از مصیبت ..... با تو پر از خواهش تبدارم و پر ماجرا ... بدون تو راهی گورم تو مسیرم پره ماتمسرا .....
غروب غریبانه 2 ..... سلام ... سلام ..... بدون تو ، عالمه و درد ما ..... با تو دلم خانهء صد پنجره ... بدون تو صدای من خفته ته حنجره ..... با تو ز خاک تیره میشوم سبز ... بدون تو من و غمم چه بی مرز ..... با تو جهان سرای نور خورشید ... بدون تو خدا سیاه پوشید ..... با تو بدون مرز و بی بهانه ... بدون تو خالی ام از ترانه ..... با تو نفس کشیدن آرزومه ... بدون تو شبام سیاه و شومه ..... با تو همه دنیا پر از بهاره ... بدون تو زمستونه ، آخری ام نداره .....
غروب غریبانه 3 ..... سلام ... سلام ..... بدون تو زمستونه جای چرا نداره ..... بدون تو دنیا چه زبره ، قفسه ، چه تنگه ..... بدون تو جهنمه که جای موندن داره ..... بدون تو قصهء من نیست و نبود از آغاز ..... بدون تو پرم از آشوبی که پر خواهشه ..... بدون تو دنیا با من جفتی تک و تنهاییم ..... بدون تو غروب خونی توی بد جاییه ..... پنج شنبه 17 آذر 1390, :: 18:19 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام ..... شانه ام تقدیم تو ، اشکی بریز عشق یعنی چشم تو ، دنیای من چشم بد دور از تو ای زیبای من عشق یعنی باورت ، بی امتحان خانه ات قلبم ، فقط در دل بمان عشق یعنی دل تپیدن ، بهر تو بوسه بر خاک زمین ، تا شهر تو عشق یعنی در هوایت مست مست جان عاشق با تو از زنجیر رست عشق یعنی روح تو در جسم من بارها آتش گرفتم چون تو خواندی اسم من عشق یعنی دست تو ، احساس من گرد از رویت زدودن با همه وسواس من عشق یعنی رحم تو بر خسته دل مهر عالم از تو ، از من پیشکش روی خجل عشق یعنی حرف بسیار مرا بر من ببخش چون تویی ناب و تویی پاک و تویی بی غل و غش ..... " ه.م غروب " و هنوز ادامه دارد ..... دو شنبه 14 آذر 1390, :: 12:0 :: نويسنده : ه.م غروب
سلام .....
واسم جادهء عشق تو ، راه بود همه جاده ها بی تو بیراه بود واسم داشتنت داشتنه دنیا بود بدون ، دنیا بی تو ، فقط رویا بود واسم با تو غم ها ، یه دلخنج بود همه شادیا ، یی تو چون رنج بود واسم گردیه صورتت ماه بود بدون ، بی تو ذکرم فقط آه بود واسم عطر تو ، عطر صد یاس بود همه ترمه ها بی تو کرباس بود واسم چشم تو چشمهء نور بود بدون ، چشم من بی تو بس کور بود واسم خندهء تو چه پر شور بود همه دلخوشی بی تو باز دور بود واسم تو نگات برق الماس بود بدون ، بی تو ختم یه احساس بود واسم لمس تو حس سبزینه بود همه عالمم بی تو پر کینه بود واسم بوسه هات بهشتی چو بود بدون ، گر بهشتم جهنم شده بی تو بود واسم گرمیه دست تو چاره بود همه ، قلب و دل بی تو صد پاره بود .....
" ه.م غروب "
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان |
|||||
|
|
|||||